ساکنان  شهر رویاها  سلام               

 مردمانی با دل دریا سلام                               

وصف رسم و معرفتهاتان به گوش

پر شده گوش و زبان هامان خموش

خانه هاتان روشن از مهتاب عشق

گشته دل هاتان همه سیراب عشق

پیشه و شغل و تجارت رو به راه

دولت و حکم و سیاست رو به راه

گریه هاتان باطنش از خنده است

اشک از باریدنش شرمنده است

عاشق و معشوق هاتان در وصال

عشق لیلی گشته از اینجا مثال

بنده از شهر غریبی آمدم

از سرای خود فریبی آمدم

خانه ام تنهایی و بی یاری است

پیشه ام خیاطی و حجاری است

سنگ قلبی می تراشم شب و روز

روز ها با گریه و شب ها به سوز

وصله بر قلبی شکسته می زنم

سنگ خود بر در بسته می زنم!

مرهمی می خواهم از شهر شما

مر همی بر سرگذشتی ناروا

شور عشقی که به این تلخی رسید

چشم سبزی که سیاهی را چشید

چشم امیدم به دست پاکتان

من وضو تر می کنم با خاکتان

////////////////////////////////

عشق این دنیای فانی عشق نیست

عشق برتر،عشق والا....آن کیست؟

پاسخی  آمد ز یاری  آشنا:

عشق اول،عشق آخرمان...خدا

 

/ 26 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وویج

سلام گفته بودم رفتم مسافرت. اینم سوغاتی : http://www.iruplod.com/files/zwicr844d4bgs20rslfk.jpg

سیدجبار

سلام در مورد کارت حرف دارم سر فرصت ...

باراني

سلام آزاده عزيز [گل] به روزم... [لبخند][گل]

حمیدرضا

سلام چطوری چه خبر آپم بودو بیا فعلا

سیدجبار

لینک شدید با احترام یه نثر موزون گذاشتم

باراني

ممنون آزاده عزيز از لطفت... [لبخند][گل]

مصطفی

سلام آزاده جان شعر کلاسیک گفتن دردسرهای زیادی داره که یکیش هم این وزن وعروض وقافیه است برای همین هم نیما راه شعر نو را باز کرد وشاملو راه شعر سپید رو .من فکر میکنم اگه شعر نو بگی موفقتری شعر تو جوهر شعری رو داره ونیازی به وزن وعروض وقافیه نداره حالا برای اینکه دلخوریت از من کمتر بشه شعر تازمو برات می فرستم اگه دوست داشتی توی وبت بذار : بی گمان روزی من چشم می بندم و از هرچه دراین دنیا می گذرد می گذرم پیکر سردم نیز بعدِ غسل وکفنی در دل خاک نهان می گردد من نمیدانم اما پس از آن روز سیاه پاسخ این همه پرسشها را به من آیا میگویند یا که اندر دل خاک با هزاران تردید تک وتنها خواهم ماند

مصطفی

بازم سلام آزاده جان بیت"شور عشقی که به این تلخی رسید چشم سبزی که سیاهی راچشید" اوج این مثنوی بود که من حیفم میاد از اینکه این شعر مثنوی شده یا باید اونو غزل میکردی یا همونجور که گفتم شعر آزاد نیمایی. اونجوری این کم وکاستیهایی که در بعضی ابیات دیده میشه وشعر رو ضعیف میکنه از بین میرفت مثل همین مصرع "سنگ خود بر در بسته میزنم" که البته اگر درب بنویسی وزن شعر بهتر میشه اما ریخت شعر ازبین میره. البته من هم که اینقدر از شعر نیمایی دم میزنم اولا شعر کلاسیک میگفتم (یه جوری میگم اولامیگفتم انگار ده تا دفتر شعر درام که هشتاش چاپ شده ودوتاش هم تو نوبت چاپه!!) مثل همین نیمچه غزلی که یادم نیست در چه سالی سروده شده و اونو به تو(بابت دلخوریات) تقدیم میکنم وبازم اگه دوست داشتی توی وبت بذار می سرایم غزلی بهر دو چشمان سیاهت آتشی بر غزلم ریخـــته آن برق نگاهــــــت لب شــــیرین تو دیوانه کنـــــــد عاقــــل را من ِدیوانه ببین چون کشــم از شوق لبانت ماهــــرویی و دلــــم را به نگاهی بربـودی ای فریبا که مرا نیســـــت امیدی به وفایت

حسن عاشق علي

با سلام نكات وزني را تعدادي از دوستان اشاره كردند ، به نظر من آخرين مصرع اين مثنوي هم كمي خواننده را اذيت مي كند . با آرزوي بهروزي .

riri

ey baba! ham shahry darumadim