بوسه

سلام

بخوانیدم:

یک بار دگر بوسه و هربار کم است

من طالب سیلابم و رگبار کم است

گیرم که رسیده ست به صدبار ولی

معشوق من!این حادثه صدبار کم است

یک حادثه در عشق که شیرین شده است

چون قند مکرر که به تکرار کم است

شیرینی آمیخته با جان من و

چون عادت بی فاصله انگار کم است

این تشنگی ام دست خودم نیست که این

یک قطره برای تن تبدار کم است

می خواهم از آن وسوسه تقصیر دگر

یک بار دگر،بار دگر،بار....کم است

/ 99 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد(سلام بر زندگی)

ابلیس ، ای خدای بدی ها !‌ تو شاعری من بارها به شاعریت رشک برده ام شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای غافل منم که این همه افسوس خورده ام عشق و قمار شعر خدا نیست ، شعر تست هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست در عشق و در قمار کسی پارسا نماند زن شعر تست با همه مردم فریبی اش زن شعر تست با همه شور آفریدنش آواز و می که زاده ی طبع خدا نبود این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش در بوسه و نگاه تو شادی نهفته ای در مستی و گناه تو لذت نهاده ا ی بر هر که در بهشت خدایی طمع نبست دروازه ی بهشت زمین را گشاده ا ی اما اگر تو شعر فراوان سروده ای شعر خدا یکی است ، ولی شاهکار اوست شعر خدا غم است ، غم دلنشین و بس آری ، غمی که معجزه ی آشکار اوست دانم چه شعرها که تو گفتی و او نگفت یا از تو بیش گفت و نهان کردم نام را اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند ایا تو خود کدام پسندی ، کدام را ؟ نادر نادرپور[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

من ، دل به بازگشت بزرگ تو بسته ام اما تو در حصار بلورین انتظار در جستجوی فرصت بهتر نشسته ای گویی که پیش ازین هرگز در آرزوی فرار از چنین حصار با من سخن نگفته و پیمان نبسته ای اما من از معاشقه ی ماه با درخت حس می کنم که نوبت دیدار می رسد وز هر کرانه می شکفد نوشخند تو حس می کنم که اینه ژرف آسمان از پرتو نگاه تو سرشار می شود چونان که چشم من از جلوه ی برهنگی دلپسند تو حس می کنم که در تب مستانه ی گناه من لب نهاده ام به لب آزمند تو وز بخت خوش ،‌ به گردن من حلقه بسته اند بازوی پر نوازش و موی بلند تو نادر نادر پور[گل]

محمد(سلام بر زندگی)

بیش از تمام آدمیان می شناختم در من حریقی خاطره ای شعله می کشید وز لابلای دود پریشان سالیان می دیدم آن گذشته ی آتش گرفته را می دیدم آن طلوع جنون را در آسمان وان خاکیان غافل در خواب رفته را در آن شب شگفت من از اشاره های درختان به پای خویش دریافتم که مشکلشان : ره سپردن است اما من از گریز ، گزیری نداشتم زیرا به یک نگاه دیدم که آشیانه ی من ، جای دشمن است وز خاک خود ، به کشور بیگانه آمدم آری ، شبی که هرم نفس های اهرمن شهر فرشتگان زمین را به شعله سوخت من در میان آتش پنهان خاطره وان دوزخی که در دل شب جلوه می فروخت بر جای مانده بودم و بی انکه بشنوم فریاد می زدم که : هلا ای درخت ها ای بستگان خاک ایا من از برابر این آتش بزرگ با پای چابکی که هنوزش نبسته اند دیگر کجا روم ؟ راهی به غیر ازین نشناسم که ناگهان همراه باد نیمه شبان از سر حریق چون دود ، پر گشایم و سوی فنا روم نادر نادر پور[گل]

مجید

ممنون اومدیییی[ماچ]

نویدرضا بهادری

سلام خسته نباشی . شعر بوسه واقعا به دل می نشیند و آهنگ و وزن بسیار هماهنگی دارد من خیلی خوشم امد و در آدم شور عشق را به حال و هوای دیگه میبرد چون مصراع اول شخص را مشتاق خواندن مصراع دوم میکند تا آخر

محسن

مشهد شهر بهشت من هنوز نفس میکشم رفیق

صادق

سلام الا یا ایها لساقی ادر کاسا و نا ولها که عشقآسان نمود اول ولی افتاده مشکل ها ببخشید که دیر اومدم درگیر امتحانا بودم به ما سر بزنید