بگذار که ذهنم به تو باشد در گیر در قاب دلم عکس تو باشد تصویر بگذار که رسوا کنم این دل بر تو... نه...                          که... صحبت از این عشق برایم شده دیر مرگم   پس   این   لحظه  بیاید   آخر چندیست که دعوت شده این قاصد پیر آنقدر که من خواندمش از دوری  تو تن داد به  آزادی  این  جان  اسیر من می روم از سوی نگاهت تا بعد تنها تب چشمان تو باشد همه گیر ///////////////////// آنگاه که من در کشم این مرگ نفیر بگذار که ذهنم به تو باشد در گیر!

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
مهرداد

سلام خوش حال شدم که شعرتونو خوندم زیبا بود . شعرای من خط سیر یک نواختی ندارن یعنی به این نتیجه رسیدم که به یک شیوه شعر گفتن شاید باعث پیشرفت آدم نشه سعی می کنم جدیدا زیاد دنبال قافیه نگردم فکر کنم بعضی وقتا اگه بذاریم شعر خودش بیاد و اصلاحش نکنیم حد اقل برای خودمون زیبایی بیشتری داشته باشه امیدوارم موفق باشید . چه داری نام ای عابر ؟ بگویم عشق یا بودن به نامت ، گر به من باشی مرا در دوزخ آسودن م .تمیم

عزیزترین مفقودالاثر

ارابه های از آنسوی جهان آمده اند بی غوغای آهنها.... زندانیان از جای برنخواستند چرا که محموله ارابه ها نه دار بود و نه آزادی .... بعد از ماهها دست جهان را رها کردم و به روز شدم حالا خودم هستم و دیوانگهای نیمه شب قرن وسوسه خودکشی یک جنین ما رو هم لینک کنی ممنون می شم

وویج

پس چرا آپ نمی کنی ... [نیشخند]

وویج

پس چرا آپ نمی کنی ... [نیشخند]

دلشکستۀ تنها

سلام...[گل] زیبا بود... وبلاگ زیبایی دارید با سپاس از حضور گرمتان و نگاه سبزتان همیشه سبز باشید در پناه حق یا علی...[گل]