هوای دلم کمی تا قسمتی ابریست!

سلام

دیر به روز شدنم را بگذارید به پای دلتنگی این روزهایم که این تنهایی وتنهایی و تنهایی مقصدی جز یک دپرشن حاد و طولانی ندارد.و گرچه تمام استادان دانشگاهی من روانشناس هستند و من خودم هم روانشناسی می خوانم اما از درک خودم هم عاجزم!و شاید علت،وارونه شدن دنیا باشد که این روزها کاملا مشهود است!

حاصل دلتنگی ام را با کم و کاستی اش بخوانید:

تمام دلم را آب و جارو کردم

و سالها

پای ایوان چوبی خاطراتت نشستم

تا شاید دوباره

در مسیر سبزهای خیره ام

قرار بگیری

و آنقدر نشستم

که موهایم مثل دندان هایم سفید شد!

/////////

راستی امروز

باز هم

ایوان چوبی مادربزرگ سراغ تو را می گرفت!



/ 150 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پیرزادی

سلام دوست من. از اظهار لطفتون ممنون. بی صبرانه منتظر آپ شدنت می مونیم.

زینب(آسا)محمدیان

باعاشقانه ترین درودها-عزیزگرانمایه دوست دارم باقدوم خودبه خانه بانوان مکتب ادبی اصالت کلمه(عریانیسم)دراسلام آبادغرب ماراخوشحال کنید-اینبارقصدمامعرفی یکی ازسبکهای این مکتب یعنی(شعر-واژه)است.امیدوارم مخالف/منتقد/ودوست عزیز هم باشیم که روح مقدس ادبیات چیزی جزاین نیست.سلام مارابه دیگر دوستانی که حتا مرانمیشناسندامادغدغه کلمه وهنر دارندبرسان زیرابه قول یکی ازبزرگان:نبودن شکلی دیگرازبودن است باعشق وسپاس یکی ازبانوان مکتب عریان:آسامحمدیان

محمد (سلام بر زندگی)

خدای را که چو یاران نیمه را مرو تو نور دیده ی مایی به هر نگاه مرو تو را که چون جگر غنچه جان گل رنگ است به جمع جامه سپیدان دل سیاه مرو به زیر خرقه ی رنگین چه دام ها دارند تو مرغ زیرکی ای جان به خانقاه مرو مرید پیر دل خویش باش ای درویش وز او به بندگی هیچ پادشاه مرو مباد کز در میخانه روی برتابی تو تاب توبه نداری به اشتباه مرو چو راست کرد تو را گوشمال پنجه ی عشق به زخمه ای که غمت می زند ز راه مرو هنر به دست تو زد بوسه ، قدر خود بشناس به دست بوسی این بندگان جاه مرو گناه عقده ی اشکم به گردن غم توست به خون گوشه نشینان بی گناه مرو چراغ روشن شب های روزگار تویی مرو ز اینه ی چشم سایه ، آه مرو هوشنگ ابتهاج[لبخند]

محمد (سلام بر زندگی)

شبی رسید که در آرزوی صبح امید هزار عمر دگر باید انتظار کشید در آسمان سحر ایستاده بود گمان سیاه کرد مرا آسمان بی خورشید هزار سال ز من دور شدستاره ی صبح ببین کزین شب طلمت جهان چه خواهد دید دریغ جان فرورفتگان این دریا که رفت در سر سودای صید مروارید نبود در صدفی آن گوهر که می جستیم صفای اشک تو باد ای خراب گنج امید ندانم آن که دل و دین ما به سودا داد بهای آن چه گرفت و به جای آن چه خرید سیاه دستی آنساقی منافق بین که زهر ریخت به جام کسان به جای نبید سزاست گر برود رود خون ز سینه ی دوست که برق دشنه ی دشمن ندید و دست پلید چه نقش باختی ای روزگار رنگ آمیز که این سپید سیه گشت و آن سیاه سپید کجاست آن که دگر ره صلای عشق زند که جان ماست گروگان آن نوا و نوید بیا که طبع جهان ناگزیر این عشق است به جادویی نتوان کشت آتش جاوید روان سیاه که ایینه دار خورشید است ببین که از شب عمرش سپیده ای ندمید هوشنگ ابتهاج[لبخند]

محمد (سلام بر زندگی)

سلام آزاده عزیز شبت بخیر مهربون ممنونم از لطفت دوست خوبم خوش اومدی منتظر غزل زیبای شما هستم ایشالا[لبخند]

مصطفی ف

سلام. سال نو مبارک. با یه مطلب جدید به انتظار نشسته ام.

مینا

هم کلاسی من برایت دنیایی به زیبایی هر انچه زیبایش میدانی ارزو میکنم

.............

سلام تبریک میگم نوشته هات زیباو.......

.............

خدایا دلم ابریست دعا کن تا ببارد: آسمان دل من باز ابریست شبنم اشک زچشمم جاریست

.........

خدایا . . . دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت اگر چه شکسته شبی می فرستم برایت