حکایت عجیب این روزهایم....

سلام

نمیدونم این روزهام چطور میگذره فقط میدونم که میگذره.با ابهام،با یک گیجی ممتد،با

خلسه ای بی پایان....شاید به آرامش قبل از طوفان بیشتر شبیه باشه.میدونم قراره

طوفانی در درونم اتفاق بیفته اما هیچ ذهنیتی در موردش ندارم.

 

"سنگین ترین بار،ما را درهم می شکند،به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد.اما در شعرهای عاشقانه ی تمام قرون،زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است.پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه ی شدیدترین فعالیت زندگی هم هست.بار هرچه سنگین تر باشد،زندگی ما به زمین نزدیک تر،واقعی تر و حقیقی تر است.در عوض فقدان کامل بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود،به پرواز در آید،از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش،هم آزاد و هم بی معنا شود.

بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد:سنگینی یا سبکی؟"(1)

 

 

 

اما یک چیزی رو خوب میدونم و اون اینه که:

"در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است

من آسمانم در طلوع و در غروب آبی ست پیرنگم"(2)

 

 

پس بخوانیدم:

به لحظه آرامش شب

که رسیدیم

برایم آواز بخوان؛

مثل پری های کوچکی

که در گوش نوزادان

آواز صبح را

زمزمه می کنند.

بگذار با صدای تو

از عمق این شب

جان بگیرم

و فردا را

 با هم

در آغوش بگیریم.

.................................................................

 1 :قسمتی از رمان "بار هستی" اثر "میلان کوندرا"

2 :بیتی از یکی از غزل های حسین منزوی

/ 45 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
aram

salam eshgham.khoobi?bebakhshid dir javab midam.halam aslan khoob nist

aram

salam eshgham.khoobi?bebakhshid dir javab midam.halam aslan khoob nist

aram

salam eshgham.khoobi?bebakhshid dir javab midam.halam aslan khoob nist

amin

mesle hamishe gashang bod dokhtar ameh[چشمک][چشمک][چشمک]

عطایی

سلام خانم مهدوی خوبی ایشالا؟ دعوتی ب غزل-قهوه [گل]

مسعود جعفرزاده

گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد می کردم سکه خورشیدی را در کوره ظلمت رها سازند خادمان باغ دنیا را ز روی خشم می گفتم برگ زرد ماه را از شاخه شبها جدا سازند درود. با کوتاهه ای به روزم.

سعید باباجانی

سلام وبلاگتون واقعا محشره خوشحال میشم به دلنوشته های منم یه سری بزنین ممنون