در فردای غروب عمر خود دیدم من

خورشید دو چشم وبال یک پروانه

دیشب شب سوگ سوختن بود

امشب شب عشق و پایکوبی

*****

تلاقی پاییز و بهار است چشم هامان

وقتی که سرخ است و زرد

برگ های پاییزی چشمت

چون نیم نسیمی سبز

خواهم وزید بر آن

<<من ایستاده روبرویش با دو چشم سرخ

او ایستاده روبرویم با دو چشم سبز>>

****

می بینی ام نشکفته به کام؟

ره برده به مرگ؟

محکوم به اشک؟

می بینی ام دلتنگ و غمین؟

من در خلوت ماوراییم می بینم

هر روز تو را در خواب و خیال

هر روز تو را ای رویای محال

 هرروز تو را کمرنگ تر از دیروز می بینم!

/ 6 نظر / 9 بازدید
زهرا

سلام.ممنون که بهم لطف داری. من برادر ندارم. بازهم بهت سر می زنم[تایید]

هلن

سلام از آشناییتون خوشحالم پس هنوز مونده تا مثل من دیوونه شی[نیشخند][چشمک]

وویج

سلام شعرات قشنگه به من هم سر بزن : www.MOHMALATeVAVIJ.blogfa.com

وویج

سلام مرسی که اومدی پس چرا تو مشاعره شرکت نکردی ؟ راستی من لینکت کردم

مصطفی

آزاده جان هلیا نمی گذارد شعرهایت را بدقت بخوانم بنابراین عجولانه می نویسم ببخشید. شعر تلاقی چشمها قشنگ بود ولی معنی نیم نسیمی را نفهمیدم نیم را از ان وسط برداری به نظر بهتر می شود.