غزل بزرگ

و آن طرف

در افقِ مهتابی ِ ستاره بارانِ رودررو،

                                                   زن مهتابیِ من...

و شبِ پر آفتابِ چشمش در شعله هایِ بنفشِ درد طلوع می کند:

«مرا به پیش خودت ببر!

سردارِ بزرگِ رؤیاهایِ سپیدِ من!

مرا به پیشِ خودت ببر!»

و میان این هر دو افق

                              من ایستاده ام

و دردِ سنگینِ این هردو افق

بر سینهِ من می فشارد

من از آن روز که نگاهم دوید و پرده هایِ آبی و زنگاری را شکافت و

من به چشمِ خویش انسانِ خود را دیدم که بر صلیبِ روحِ نیمه اش به

 چارمیخ آویخته ست در افقِ شکستهِ خونین اش،دانستم که در افقِ

ناپیدایِ رودررویِ انسانِ من_میانِ مهتاب و ستاره ها_چشم هایِ

درشت و دردناکِ روحی که به دنبالِ نیمهِ دیگرِ خود می گردد شعله

می زند.

و اکنون آن زمان در رسیده ست که من به صورتِ دردی جان گزای

درآیم؛در مقطعِ روحی که شقاوت هایِ نادانی،آن را از هم دریده ست.

و من اکنون

یک پارچه دردم...

در آفتابِ گرمِ یک بعد از ظهرِ تابستان

در دنیایِ بزرگِ دردم زاده شدم.

دو چشمِ بزرگِ خورشیدی در چشم هایِ من شکفت و دو سکوتِ

پر طنین در گوشواره هایِ من درخشید:

«نجاتم بده ای کلیدِ بزرگِ نقره ِ زندانِ تاریکِ من،مرا نجات بده!»

«مرا به پیشِ خودت ببر،شردار رؤیاییِ خواب هایِ سپیدِ من،

مرا به پیشِ خودت ببر!»

زنِ افقِ ستاره بارانِ مهتابی به زانو درآمد.کمرِ پر دردش بر دستهایِ

من لغزید.موهایش بر گلوگاهش ریخت و به میانِ پستانهایش جاری

شد.سایهِ لبِ زیرینش بر چانه اش دوید و سرش به دامنِ انسانِ من غلتید

تا دو نیمهِ روحشان جذب هم گردد.

حبابِ سیاهِ دنیایِ چشمش در اشک غلتید.

روح ها درد کشیده اند و ابرهایِ ظلم برق زد.

سرش به دامن ِانسانِ من بود،اما چندان که چشم گشود او را نشناخت:

کمرش چون مار سرید،لغزید و گریخت،در افقِ ستاره بارانِ مهتابی

طلوع کرد و باز نالید:

«سردارِ رؤیاهایِ نقره ای،مرا به کنار، خودت ببر!»

و ناله اش میان دو افق سرگردان شد:

«مرا به کنار خودت ببر!»

و بر شقیقه هایِ دردناکِ من نشست.

میان دو افق،بر سنگ فرشِ ملعنت،راهِ بزرگِ من پاهای مرا می جوید.

و ساکت شوید،ساکت شوید تا سم ضربه هایِ اسبِ ساه و لختِ یأسم

را بنوشم،با یال هایِ آتشِ تشویشش.

به کنار!به کنار!تا تصویرهایِ دور و نزدیک را ببینم بر پرده هایِ افقِ

ستاره بارانِ رودررو:

تصویرهای دور و نزدیک،شباهت و بیگانگی،دوست داشتن و راست

گفتن_

نه کینه ورزیدن

و نه فریب دادن...

میان آرزوهای خفته ام.

آفتابِ سبز،تبِ شن ها و شوره زارها را در گاهوارهِ عظیمِ کوه هایِ

یخ می جنباند و خونِ کبودِ مردگان در غریوِ سکوتشان از ساقهِ

بابونه هایِ بیابانی بالا می کشد؛

و خستگی وصلی که امیدش با من نیست،مرا با خود بیگانه می کند:

خستگی وصل،که بسانِ لحظهِ تسلیم،سفید است و شرم انگیز.

در آفتابِ گرمِ بعد از ظهرِ یک تابستان،مرا در گهواره ِ پردردِ

یأسم جنباندند  و رطوبتِ چشم اندازِ دعاهایِ هرگز مستجاب

نشده ام را چون حلقهِ اشکی به هزاران هزار چشمانِ بی نگاهِ

آرزوهایم بستند.

راهِ میانِ دو افق

طولانی و بزرگ

سنگلاخ و وحشت انگیز است.

ای راهِ بزرگ وحشی که چخماقِ سنگ فرشت مدام چون

لحظه هایِ میانِ دیروز و فردا در نبضِ اکنونِ من با جرقه هایِ

 ستاره ای ات دندان می کروجد!_آیا ای ابرِ خفقانی که پایانِ

تو را بلعیده دودِ همان«عبیر توهین شده» نیست که در مشام یک

«نافهمی» بوی مردار داده است؟

 اما رؤیتِ این جامه های کثیف بر اندامِ انسان هایِ پاک،چه

درد انگیز است!

و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی

از روحم ضجه می زند.

و چه چیز آیا،چه چیز بر صلیبِ این خاکِ خشکِ عبوسی که سنگینیِ

مرا متحمل نمی شود میخکوبم می کند؟

آیا این همان جهنمِ خداوند است که در آن جز چشیدنِ دردِ آتش های

گل انداختهِ کیفرهایِ بی دلیل راهی نیست؟

و کجاست؟به من بگویید که کجاست خداوندگارِ دریایِ گودِ خواهش هایِ

پرتپشِ هر رگِ من،که نامش را جاودانه با خنجرهایِ هر نفسِ درد بر هر گوشهِ

جگرِ چلیده ِ خود نقش کرده ام؟

و سکوتی به پاسخِ من،سکوتی به پاسخِ من!

سکوتی به سنگینیِ لاشه هایِ مردی که امیدی با خود ندارد!

میان دوپارهِ روحِ من هواها و شهرهاست

انسان هاست با تلاش ها و خواهش هاشان

دهکده هاست با جویبارها

و رودخانه هاست با پل هاشان،ماهی ها و قایق هاشان.

میانِ دو پارهِ روحِ من طبیعت و دنیاست_

دنیا

من نمی خواهم ببینمش!

تا نمی دانستم که پارهِ دیگرِ این روح کجاست،رؤیایی خالی بودم:_

رؤیایی خالی،بی سرو ته،بی شکل و بی نگاه...

 و اکنون که میانِ این دو افقِ بازیافته سنگ فرشِ ظلم خفته است

 می بینم که دیگر نیستم،دیگر هیچ نیستم حتی سایه ای که از پسِ

جانداری بر خاک جنبد.

شبِ پرستارهِ چشمی در آسمانِ خاطره ام طلوع کرده است:دور

شو آفتابِ تاریکِ روز!دیگر نمی خواهم تو را ببینم،دیگر

نمی خواهم،نمی خواهم هیچ کس را بشناسم!

میانِ این همه انسان ها که من دوست داشته ام

میانِ این همه آن خدایان که تحقیر کرده ام

کدام یک آیا از من انتقام باز می ستاند؟

و این اسبِ سیاهِ وحشی که در افقِ توفانیِ چشمانِ تو چنگ

می نوازد با من چه می خواهد بگوید؟

در افقِ شکستهِ خونینِ این طرف،انسانِ من ایستاده است و

نیمه روحِ جداشده اش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود  درد می کشد:

«نجاتم بده ای خونِ سبزِ چسبندهِ من،نجاتم بده!»

و در افق مهتابیِ ستاره بارانِ آن طرف

زنِ رؤیاییِ من_

 و شبِ پرآفتابِ چشمش در شعله هایِ بنفشِ دردی که دود

می کند می سوزد:

«مرا به پیش خودت ببر!

سردار رؤیاییِ خواب هایِ سپیدِ من،مرا به پیشِ خودت ببر!»

و میانِ این هر دو افق

من ایستاده ام.

و عشقم قفسی ست از پرنده خالی،افسرده و ملول، در مسیرِ

توفانِ تلاشم،که بر درختِ خشکِ بهتِ من آویخته مانده

است و با تکانِ سرسامیِ خاطره خیزش،سردابِ مرموزِ قلبم

را از زوزه هایِ مبهمِ دردی کشنده می آکند.

اما نیم شبی من خواهم رفت؛از دنیایی که مالِ من نیست،

از زمینی که به بیهوده مرا بدان بسته اند.

و تو آنگاه خواهی دانست،خونِ سبزِ من!خواهی دانست

که جایِ چیزی در وجودِ تو خالی ست.

و تو آنگاه خواهی دانست،پرندهِ کوچکِ قفسِ خالی و

منتظرِ من!

خواهی دانست که تنها مانده ای با روحِ خودت

و بی کسیِ خودت را دردناک تر خواهی چشید زیرِ

دندانِ غمت:

غمی که من می برم

غمی که من می کشم...

دیگر آن زمان گذشته است که من از دردِ جانگزایی که

هستم به صورتی دیگر درآیم

و دردِ مقطعِ روحی که شقاوت هایِ نادانی اش از هم

دریده است،بهبود یابد.

دیگر آن زمان گذشته است

و من

 جاودانه به صورتِ دردی که زیرِ پوستِ توست مسخ گشته ام.

انسانی را در خود کشتم

انسانی را در خود زادم

و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم.

اما میانِ این هردو،لنگرِ پر رفت و آمدِ دردی بیش نبودم:

دردِ مقطعِ روحی

که شقاوت هایِ نادانی اش از هم دریده است...

تنها

هنگامی که خاطره ات را می بوسم در می یابم دیری ست

مرده ام چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطرهِ تو سردتر می یابم.

از پیشانیِ خاطرهِ تو

                           ای یار!

                                    ای شاخه جدا مانده ِ من!

/ 39 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسن

سلام گیج و مبهوتم اگر فهمیدی چیم انگاه میفهمی که کیم... دعوتی به خوانش حیرانی... ؟؟

بی قرار

سلام شعر زیبایی بود,ولی بهتر نیست به جای شعر دیگران از نوشته های خودتون و بزارید

بی قرار

سلام شعر زیبایی بود,ولی بهتر نیست به جای شعر دیگران از نوشته های خودتون و بزارید

afshin

[گل] آماده راه پيمايي باشيد - براي نجات خاک ميهن - دولت هم حمايت ميکند نترسيد روز 10 ارديبهشت مقابل سفارت امارات ساعت 4 پس از نيمروز همه با هم براي سه جزيره ايراني ابوموسي ( گبه سبز ) تنب بزرگ و تنب کوچک روز 10 ارديبهشت ماه مقابل سفارت امارات ميرويم و از سرزمينمان دفاع ميکنيم . آدرس .. تهران , خيابان ظفر - پيام رساني کن اگر ايراني هستي . پیشم بیا ... [گل]

شعر زلال

سلام بر شما زحمت کش عرصه ی ادب و هنر خدای را شکر که باز از محضرتان می آموزیم و لذت می بریم. با دو زلال به روز و منتظر نظرات زلالتان هستیم. http://www.sherezolal101.blogfa.com

مسعود جعفرزاده

درود. دعوتید به خوانش و نقد پنجمین برگ از برگ های پاییزی بنام پرواز. [گل]