ای ماه فلک گردان

سلام

غزلی بخوانید از حسین منزوی در آفرین ماه بنی هاشم:

آه ای به تو زیبنده،سرداری و سالاری

وز شان تو شرمنده،منشور علمداری

از قصه ی آن دست پی کرده،غم آورتر

افسانه دندان و مشک است و گران باری

همراه عطش رفتی تا اسب و چو پر شد مشک

بی مزمزه ای حتی،برگشتی از آن جاری

بردی به لب آن مشت پر آب و ننوشیدی:

"اول همه آنگه من!"این رسم تو بود آری!

درس از تو گرفت آری،هرکس که به جانبازی

با خون خود امضا کرد منشور فداکاری

چندان که فلک باقی ست،با نام تو نورانی ست

هم لوح جوانمردی،هم دفتر عیاری

تا بار امانت را از دوش نیندازی

ای خط امان "شمر"رد کرده به بیزاری

تر شد علم گردون از خون سحاب ای ماه!

از خون تو تا تر شد بیرق به نگونساری

ای ماه بنی هاشم،ای ماه فلک گردان!

وی ماه فلک،گردان گردت به هواداری

تا اوج فلک گیرد،ناچار به تاییدت

شعرم همه ساید سر،بر خاک درت باری

پ.ن:شهادت امام حسین و ایام محرم رو به همه تسلیت میگم.

پ.ن:به دلیل امتحانات کمتر سر می زنم،دلگیر نباشید!

/ 66 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن اکرمی

سلام دوست عزیز دلم برات تنگ شده بود اومدم بهت سر بزنم

حمدالله لطفی

سلام انتخاب زیبایی داشتید از اشعار منزوی دست مریزاد شاعر

محمد(سلام بر زندگی)

نمی دانم چه باید کرد بمانم یا که بگریزم اگر خواهم بمانم با تو می بازم جوانی را وگر خواهم بگریزم چه سازم زندگانی را گرزیان بودن از یکسو غم فرزند از یک سو کجا باید کنم فریاد این درد نهانی را نمی دانم چه باید کرد بمانم یا که بگریزم اگر خواهم بمانم با تو این را دل نمی خواهد ز از خانه را هم یار پا در گل نمی خواهد تو عاقل یا که من دیوانه من یا تو به هر حالی عذاب صحبت دیوانه را عاقل نمی خواهد نمی دانم چه باید کرد بمانم یا که بگریزم اگر خواهم بمانم با تو کارم روز و شب جنگست وگر بگریزم از تو پیش ایم کوهی از سنگست نخواندی نغمه با ساز من و بی پرده می گویم صدای ضربه ی قلب من و تو ناهماهنگست نمی دانم چه باید کرد نمی دانم چه باید کرد سلام مهربون شب بخیر بروزم[لبخند]

...

[سبز]

معلم تنها

خدا را ،قصه کمتر کن ! مرا از عشق ، برتر کن! من این افسون گری ها را نمی دانم دمی بی تو نمی مانم. خیالی یا اگر بویی ، همه جان و دلی ، اویی . در این ساعت در این لحظه ، همه محو ِ توام ، مستم نمی دانم دمی دیگر ، به دنیا همچنان هستم .. زمان ِ آرزوها سخت کوتاه ست ... اجل چون شبرو ِ روباه دستی بر سر ِ راه ست .. تو زیبایی ... تو مثل ِ آسمانی پر ستاره در شب ِ مهتاب زیبایی تو چون قویی شناور بر حریر ِ برکه ای در آب ، زیبایی چو آهویی خرامان در دل ِ دشتی درون ِ خواب ، شادابی و زیبایی ! بوَد آیا خیالت مست ، شبم را در شب ِ چشمان ِ خود ریزد ؟ در آن محراب ِ سرمستی ، سری بر سجده گاه ِ عشق دربازم ، که یکسر ، هستیم را در سراب ِ حسرتی بیرحم و هستی سوز،بگدازم .... بُوَد آیا ؟؟ م. زیبا روز[گل]

پارسه

سر کار خانوم مهدوی با سلام و آرزوی طول عمر (که زمانه این زمان نمی دهد) از غزلهای زیبات و هم از سلیقه خوبتون در انتخاب غزلیات سایر شعرا لذت بردم و البته منتظر کارهای جدیدتون

احمد

ممنون از شعرهای زیبایتان!

خیلی زیبا بود