سلام

بخوانیدم:

غروبی تلخ شد تفسیر حالی که...

و زخمی این چنین تعبیر فالی که...

چه بی تردید رفتی از کنار من

گذشتی از من و این چند سالی که...

به پایان تا رسیدی،نقطه سر خط...با-

ز،من ماندم...و سدی از سوالی که...

چرا ذهنم پراست از این تسلسل ها؟

چرا هی غم...چرا هی این توالی که...؟

به یک فرصت بهار است آخر قصه!

چرا در من نبودست آن مجالی که...

دروغی تلخ شد آن "دوستت دارم"

غروبی تلخ هم تفسیر حالی که...

پ.ن:از دوستان و اساتید انجمن به خاطر راهنماییهاشون ممنون.


/ 103 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

قصه همان است . قصه دل بستن و تنها ماندن . لیک نمیدانم چرا منتظر ایستاده ام تا شاید برای من پایانی دیگر باشد .. خیلی زیبا بود آزاده جان[گل]

بیقرارترین

ﻫ باد می آمد یا نمی آمد نیم دانم اما دو کبوتر دلگیر زیر سایبان شکسته ی بی حصیر داشتند حرف می زدند یکیشان کمتر خسته خاموش آن دیگری بی حواس پرگو بی پروا هوا پر از تنفس تیغ و ردپای پرنده بود می گویند گربه های گرسنه هم خواب می بینند داشتم چه می گفتم ناگهان صدای سه تار کهنه شکست یک نفر گفت تمام کودکان زنان و پیران خسته باید در خانه بمانند هوا آلوده است شهر آدمی آسمان آلوده است سه ماه و دو هفته و چند روز تمام بود که دیگر باد نمی آمد یادم آمد یکیشان پر زده رفته بود اما آن دیگری بی حواس پرگو بی پروا داشت با خودش هنوز هنوز داشت با خودش حرف می زد گربه به سایه بان شکسته ی بی حصیر رسیده بود سید علی صالحی[گل]

بیقرارترین

شین شاعران بزرگ گمنامان خانه نشین خداوندند گاه یادمان می رود خطی خبری خیالی احوالی چقدر سخت است چیزی که به اشتباه زندگانی اش خوانده ایم سید علی صالحی[گل]

بیقرارترین

ر تنها برای بهاری ترین رویا ی کودکان خواهم خواند و برای شما و برای بلبلی بازمانده از آن همه قفس که پوسیدن پبی پایانشان نزدیک به عمر هزار پاییز است همین کم بسیارتر برای من خیلی ست سید علی صالحی[گل]

سعید سپاهیان

می میرم و عطش جگرم پاره پاره کرد بسته به روی عترت من راه چاره کرد دود است پیش چشم من این آسمان بلی طفلم ز اشک دامن من پر ستاره کرد

سعید سپاهیان

دید اصغر غربت باب نکوی خویش را وز جمال اوعیان داغ عموی خویش را جنبشی بنمود یعنی نیست بابا غریب بر به میدان تا ربایم سهم گوی خویش را کوچکم اما بزرگی کن بیا و دست گیر غنچه بی آب و رنگ و مشک بوی خویش را شه عبا بر دوش افکند و ورا در بر گرفت پس مبدل ساخت وضع جنگجوی خویش را گفت ای بی دین سپه منوا علی بن المصطفی میبرید از حق سزای خلق و خوی خویش را بود اصغر روی دست ولی نگذاشتند تا که شه کامل نماید گفتگوی خویش ناراحت

علیرضا(اصالت صحرا)

از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است از این مردان یکی در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته ست...

هانی فخرایی

سلام.تمام پست ها رو خوندم و بايد يه آفرين كه نه صد آفرين به طبع شما بگم.خوشحال ميشم اگه اجازه بدين لينكتون كنم....

افشین

سلام - خوشحال میشم اگه به وبلاگ من سر بزنید [گل]