اندر مصیبت چهار شنبه سوری

روزی روزگاری خواجه ای بود دانا،صاحب کمالات و والا و البته از انصاف نگذریم خوش قد وبالا.خواجه را یک روز حاجت افتاد که به سوپر مارکت گذر انداخته و مقداری نان باگت تهیه نماید زیرا معده ایشان به نان های عادی سازگار نبوده و ایجاد رفلاکس می کرد.

از قضا آن روز چهارشنبه روزی بود که آن را چهار شنبه سوری نام گذارده بودند.اما از آنجا که خواجه قصه ما اکثر اوقات را در اندرونی و میان کتاب و کاغذ و قلم سپری می کرد،تاریخ ماه و سال را به یاد نمی آورد چه رسد به مناسبت ایام.خلاصه:

 خواجه از خانه برون شد که بجوید باگت           دید به به که چه کوچه شده آن سان ساکت

خواجه از قصه خبردار نبود،لیکن                    حدس هایی زده بود به وقوعی ممکن

خواجه را عادت این بود که برای تامین اقلام مایحتاج خود حتی اگر پر سیمرغ بر سر کوه قاف باشد پیاده عازم گردد که این را مایه ی سعادت تن و گشایش فکر می دانست.لیکن شاید این از خساست ایشان بوده الله اعلم.

علی ای حال ایشان قدم زنان راه مقصد را پی گرفت و همانطور که به قسمت آباد شهر پیش میرفت تا متاع مذکور را تهیه نماید اصواتی بر مثال انفجارهای هسته ای و جیغ ودادهایی نامأنوس به گوشش خورد(از آنجایی که خواجه در آپارتمانی که مبحث ١٩ در آن رعایت شده و عایق صوتی داشت زندگی می کرد و هم از آن جهت که آپارتمان ایشان به سبب قلت مایه در آن سر شهر به سر می برد و بسیار خلوت بود هرگز چنین اصواتی را به عمرش نشنیده بود.البته چند صباحی می شد که هر روز صدای ترق توروقی را می شنید که گمان می برد از بد عادتی معده خود باشد اما هیچ گاه امکان چنین فاجعه ای را به ذهن نمی راند.) و این اندیشه در سرش چرخید که نکند این امریکای پدر سوخته وعده های خود را محقق ساخته و به ما حمله کرده و ما خبر نداریم؟یا نکند ملت بر اثر فشار گرانی ناشی از تورم انقلاب کرده و به خیابانها ریخته اند؟

القصه خواجه را حیرت افزون شد وبر سرعت گام های خود افزود تا از شهروند محترمی که سرگرم انجام وظیفه گذاردن زباله دم  در همراه با غرولند بود علت را جویا شود و صد البته گوشزد کند که فلانی زباله را باید ساعت نه بر در گذاری.بعد از گفتگویی کوتاه خواجه دریافت که بله امروز چهارشنبه سوری ست و عجب رسم میمونی.پس با مسرت تمام از فهم موضوع وبا ابن زمینه فکری که همچو آیین باستان آتشی ست و شادی و پایکوبی مشغول ادامه راه بود که ناگهان جسمی سیاه رنگ(که بعد ها پی برد بمب دستی بوده)پیش پایش لغزید و در عرض سه سوت(که دیگر صحبت ازانجام حرکت ماتریکسی گذشته بود) خواجه را چنان کله پا نمود که تا سه روز از درد ناله همی کرد و تا سه شب کابوس همی دید و تا سه ماه به دنبال این دکتر و آن دکتر همی رفت تا بلکه از وزوز گوش و تاری دید و از همه مهم تر معده دردش که همان را علت تامه این بدبختی بزرگ می دانست خلاصی یابد.و این بود اندر مصیبت چهارشنبه سوری!

/ 44 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریانه

سلام دوست خوبم به روزم خوشحالم می کنی بیای [چشمک]

اصغر عظيمي مهر

سلام بر شما ! با ده رباعي تازه از مجموعه ي در دست چاپ : هميشه حق با ديوانه هاست " به روزم و منتظر نقد و نظرات ارزنده ي شما !

سهیل

سلام آزاده جون.من بروزم.خوشحال میشم ببینمت[گل]

Dimah

پیشاپیش سال نو مبارک. با آرزوی سالی سرشار از خوشی و سلامتی برای شما و خانواده محترمتان...

Dimah

ممنون میشم آدرس وبلاگه منو به www.badeban.tk تغییر بدی

Dimah

پیشاپیش سال نو مبارک. با آرزوی سالی سرشار از خوشی و سلامتی برای شما و خانواده محترمتان...

حمیدرضا

سلام چطوری اینبار نمیگم چرا آپ میکنی خبر نمیدی چون فهمیدم فایده نداره بهت بگم آپم با قسمت 6 راستی باید بگم که خیلی خیلی باحال بود همه نوع متلکی توش گفته بودی

....

[گل]

حمیدرضا

سلام چطوری نباید یه سری به ما بزنی؟؟؟؟ دمت گرم بابا اینه رسم همسایگی ؟؟ چند وقته حالوحوصله آپولیدن نداشتم آپم سر بزنی بهم خوشحال میشم