چه روزی بهتر از روز تولد!

"تولدت مبارک"

"ایشالا صدساله بشی"

"مبارکا باشه"

"زادروزتان خجسته"

حرفهایی که توی روز تولدت بهت تحویل میدن و برات کلی آرزوی جورواجور می کنن و صدالبته دم همه شون گرم که اهمیت میدن و حداقل یادشون میمونه.ولی نمیدونم چرا روز تولدم رو دوست ندارم.یعنی هیچ وقت توی این روز حس خوبی نداشتم.به کلیشه  سن بالا رفتن خانما و حساس شدنشون و... هم ربطی نداره.انگار با خودم دشمنی دارم.از اینکه دنیا اومدم هیچ خوشحال نیستم.شاید معنیش اینه که هنوز از خودم راضی نیستم.شاید باید بیشتر تلاش می کردم شایدم کمالگرای افراطی بودنم باعث میشه از خودم راضی نباشم.شاید!

بگذریم.بیایید شعر بخونیم.کلمات توی شعر بهتر از نوشته های چپ و چول من گویااند.شعری بخونید از هوشنگ ابتهاج:

چه غریب ماندی ای دل،نه غمی نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

 

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد

که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

 

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

که به هفت آسمانش نه ستاره ایست باری

 

دل من، چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی

چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

 

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

 

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو که فروخلید خاری

 

سحرم کشیده خنجر: که چرا شبت نکشته ست؟

تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

 

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟

که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

 

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

 

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

 

سر بی پناه  پیری به کنار گیر و بگذر

که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری

 

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

/ 0 نظر / 50 بازدید