دو چشم سبز

من از چشمان سبزش در شگفتم که حتی در زمستان هم بهاریست

سلام

بخاطر شروع زمستان و سردی این روزهایم و به یاد خاطره عزیزی از

اخوان:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد

پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛

که سرما سخت سوزان است......

                                          زمستان است.

 

و شعر خودم:

هنوز

تلخی قهوه چشمانت

زیر زبانم است.

کافه ها

تاریخ تولدم را گم کرده اند

که میزهای دو نفره

تعارفم می کنند

و تند و تند

برایم عشق جوشیده می ریزند.

نمی دانند

که از ضربه ی آخر

شصت ثانیه های مدام

من به ساعت تو کوک شدم.

----------------------------------

پ.ن:به نیت دل و غزلی با این بیت منتخب:

اگرچه حسن تو از عشق غیرمستغنی ست      من آن نیم که ازین عشقبازی آیم باز

 پ.ن:نقد شعرم را از استاد عزیزی در "انجمن مجازی کانون های ادبی کتابخانه های استان کرمانشاه" بخوانید.جا داره همینجا از کار ارزنده و بزرگ این استاد شاعر که برای ارتقای ادبیات و فرهنگ  این استان  انجام داده اند نهایت تشکر رو داشته باشم.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/۱٠/۱ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

سلام

به بهانه ماه آخر پاییز و اینکه تا می تونید شاعرانگی کنید:

پاییز جان!چه سرد،چه درد آلود.

چون من تو نیز تنها ماندستی.

ای فصل فصل های نگارینم!

سرد سکوت خود را بسرائیم.

پاییزم!ای قناری غمگینم!

 

شاعرانگی ام:

تنها یی ام را

ها می کنم

روی التهاب پنجره بارانی؛

هر سه می گرییم.

×××××××××××

پ.ن:امروز جشن فارغ التحصیلی گرفتیم.نقطه،ته خط....

پ.ن امروز:واقعا نفسم بالا نمیاد....ن ف س م.....

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

درود

بخوانیدم:

1:

حساب روزهای بی تو

از دستم

در رفته ست.

من همیشه با  اعداد

مشکل داشتم.

اما این را خوب می دانم:

بی نهایت در بی نهایت،

دلم برایت تنگ است.

×××××××××××××××××

2:

از وقتی زندگی ام

بی مدار تو می چرخد،

ساعتم

تو را

جا می اندازد.

×××××××××××××××××

3:

وقتی که شعرهایم

مرا آه کشیدند

و آیینه

به تکرار ملولم اندیشید؛

تو در کدام اندیشه ظریف

مرا با نداشته هایت

به چرتکه عقل پیوند زدی؟

نه برای تداوم خود،

مرا برای عشق بخواه.

×××××××××××××××××

پ.ن:حالم خوب نیست.دوست دارم فریاد بزنم.....

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

سلام

بازم ماه مهر شروع شد.اصلا نفهمیدم تابستون چطور گذشت.سیلی از

گرفتاری روی سرم آوار بوده و هست.راستی این روزها کی حال خوشی

داره؟نه،واقعا دوست دارم بدونم کی الان حالش خوبه؟

 


"شادی من در بیابان دفن می شود؛عریان پیش می روم.ستون ها

عریانند؛نویدی برای هیچ کس نیست؛سایه ای وجود

ندارد؛درخشندگی،جانفرساست.به عقب برمی گردم.دیگر اشتیاقی

ندارم.فقط می خواهم بروم،خیابان را پیدا کنم؛ساختمان ها را علامت

بگذارم؛به زن سیب فروش سلام کنم،به خدمتکاری که در را باز می کند

بگویم:شبی پر ستاره است.

«شب بخیر،شب بخیر.از این راه می روی؟»

«افسوس.من از آن راه می روم.»"(1)


 

کاش می شد با یه گوی جادویی آینده رو دید و از قبل براش برنامه ریزی

کرد که بعد دچار پشیمونی و احیاناً افسردگی نشی.اما واقعاً ما داریم به

کجا می ریم؟دارم پراکنده گویی می کنم.شاید دچار هذیانم.

 

 


صدایت می کنم

اما گوش هایت

سرجای خود نیستند.

می ترسم،جیغ می کشم؛

شاید از خواب برخاستم.

اما تو همچنان

به من خیره ای.

صدایت می زنم؛

باز هم نمی شنوی.

آینه تکرار کرد

در دهانم ماری ست

که هر حرفم را

نگفته می بلعد

و تنها،صدایی گزنده و چندش آور

از درونم به من می گوید:

"شما مرده اید

این عشق به آخر رسیده ست"(2)

 

 

 

 

...........................................................................

1-قسمتی از داستان«گروه نوازندگان» ویرجینیا وولف

2-شعری از بنده ناقابل

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

زندگی می گوید:

                         اما باز باید زیست

                                          باید زیست

                                                 باید زیست!....

 

سلام

با اخوانم.روزها و شبها....نمی دونم از چاپ نشدن کتابهاش بگم یا بی مهری های

متعدد به دنیای شعرش.چند ماهی هست که دارم پایان نامه م رو که راجع به شعرای

مهدی اخوان ثالث،شاعری که "زمستان"ش اونقدر بهم گرمی داد که هیچ  "امید"ی

نه،می نویسم.کم کم دارم جمع بندی می کنم و اگر خدا بخواد به زودی تمومش می

کنم.می دونم که خیلی وقت میشه که به روز نکردم و نظرات رو چک نکردم اما قول

میدم دراولین فرصت از خجالت همه شما بزرگواران دربیام.باز هم میگم برام دعا کنید.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٧ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

چه اسفندها...آه

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

از همین راه!

 

 قیصر امین پور

 

پ.ن :تا چند وقتی گرفتارم....دعام کنید.ممنونم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۳۱ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

سلام

بخوانیدم:

گرم

در آغوش تو خواهم سوخت

و ستارگان را به تماشا خواهم نشست

حالا

که بانگ بیداری هزاران شقایق

مرا به خود آورده ست

و در جای جای نفسهایم

عطر حضور تو پراکنده ست

عشق را

کنار هم به دو قسمت خواهیم کرد

و شب را با تمام ستارگان

خواهیم دوخت

به افقهای رنگین تر خیال

***********

صدای باد می آید

اما تو هنوز ایستاده ای

و سمج،دستهایم را گرفته ای

که مبادا عشق

از لابلای انگشتهایم

به غارت رود.

***********

به صبح قسم

من هنوز در خیالت نشسته ام.

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

سلام

 

بالاخره از برزخ امتحانات فرار کردم تا مجالی باشد و

 فرصتی دوباره که در خدمت شما دوستان عزیز باشم.

پس

       بخوانیدم:

 

١سپیدگونه ام:

 

چشم هایت را ببند،

این دور

        دور آخر است؛

بعد از این 

          کنار "کوری" و "تهوع"

بحث فلسفی را کنار بگذار

                              و تنها

                                   یک نفس عمیق بکش.

 

 

٢ترانگی:

 

دارم احساس حماقت می کنم

توی دنیای بی اعتمادیا

اگه باورش کنم منم میشم

اسیره این پوچیه بی انتها

 

وقتی خوب نگا کنی میفهمی که

شبیهه یه بازیه این زندگی

هرچقد وارد این بازی بشی

همه چیتو می بازی به سادگی

 

دلم از دست تو و دنیا پره

که چرا دوس داری با تو بد بشم؟

منی که دلم با حرفات یکی بود

چرا حاضری که از تو رد بشم

 

منم و خلسه ی تنهاییه من

با یه دنیا حرف غم توی دلم

دارم احساس حماقت می کنم

باید از تو بگذرم یا که خودم؟

پ.ن:مجموعه شعر جدید داریوش معمار به اسم اسطبل توسط نشر چشمه منتشر شد. 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

سلام

بخوانید از کسی که عشق را مشق می کرد،

                                         از قیصر امین پور:

 

 

و قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من

آغاز می شود

 

***

من با دهان مرثیه می خوانم:

ای کاش عاشقان تو می ماندند

و اسب هایشان را

                       -آن گونه با شتاب-

در امتداد جاده نمی راندند!

 

من

در سوگ خویش مرثیه می خوانم:

ای کاش

آن گونه عاشقانه نمی خواندند!

آن گونه آسمانی

که بال های مرتعش ما را

دنبال بال خویش کشاندند!

اما

با حسرت رسیدن

در بال های کال

ما را به سوگ خویش نشاندند!

 

من با دهان مرثیه می خوانم:

ای کاش عاشقان تو می ماندند!

 

پ.ن:شرمنده تمام دوستانی هستم که می آند و سر میزنن.جواب همه داده خواهد شد اما تا پایان امتحانات فرصت آپ کردن نخواهم داشت.در آینده نزدیک دست پر خواهم آمد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٩/٢۳ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

سلام

بعد از مدتها که حقیقتآ تمام علت،تنبلی! خودم بود؛

بخوانیدم:

١.  برای من

باران

به منزله ی توست

و تر شدن

یعنی در آغوش کشیدنت....

 



٢.تمام تصویر تو را

با آرامش

به درون سینه ام می ریزم

و

تمام غمهایم را

در تخدیر و دود

بیرون می کنم؛

اهمیت نمی دهم

اینکه با هر نفس بمیرم

تمام نفس هایم مدیون تو!

                          تصویر تو کافی ست....

 

 


و اما غزل:

من را خدا برای تو زن آفریده است

آری فقط برای"تو" ،"من" آفریده است

حوای روز هفتم دنیا که گفته بود

او را برای عشق شدن آفریده ست

با من بخوان به تک تک هر واژه اش که او

شعری به وزن تن ت ت تن آفریده است

تکمیل می شوی به لطیفی یک بهشت

با این تنی که جنس سمن آفریده است

با چشمی از بهار که آن را به زندگی

همرنگ چشمهای چمن آفریده است

////////////////////////////////////

بشنو زبان وسوسه ای را که زنده است:

من را خدا برای تو زن آفریده است.......

 

پ.ن:........ 


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاده مهدوی نظرات () |

Design By : Mihantheme