من از چشمان سبزش در شگفتم که حتی در زمستان هم بهاریست
سلام نمیدونم این روزهام چطور میگذره فقط میدونم که میگذره.با ابهام،با یک گیجی ممتد،با خلسه ای بی پایان....شاید به آرامش قبل از طوفان بیشتر شبیه باشه.میدونم قراره طوفانی در درونم اتفاق بیفته اما هیچ ذهنیتی در موردش ندارم. "سنگین ترین بار،ما را درهم می شکند،به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد.اما در شعرهای عاشقانه ی تمام قرون،زن در اشتیاق تحمل فشار پیکر مردانه است.پس سنگین ترین بار در عین حال نشانه ی شدیدترین فعالیت زندگی هم هست.بار هرچه سنگین تر باشد،زندگی ما به زمین نزدیک تر،واقعی تر و حقیقی تر است.در عوض فقدان کامل بار موجب می شود که انسان از هوا هم سبک تر شود،به پرواز در آید،از زمین و انسان زمینی دور گردد و به صورت یک موجود نیمه واقعی در آید و حرکاتش،هم آزاد و هم بی معنا شود. بنابراین کدامیک را باید انتخاب کرد:سنگینی یا سبکی؟"(1) اما یک چیزی رو خوب میدونم و اون اینه که: "در اشک و در لبخند و سوک و سور رنگ اصلی ام عشق است من آسمانم در طلوع و در غروب آبی ست پیرنگم"(2) پس بخوانیدم: به لحظه آرامش شب که رسیدیم برایم آواز بخوان؛ مثل پری های کوچکی که در گوش نوزادان آواز صبح را زمزمه می کنند. بگذار با صدای تو از عمق این شب جان بگیرم و فردا را با هم در آغوش بگیریم. ................................................................. 1 :قسمتی از رمان "بار هستی" اثر "میلان کوندرا" 2 :بیتی از یکی از غزل های حسین منزوی با درود و تبریکی به مناسبت آغاز بهار ایرانی.... بخوانید از استاد بهمنی: امسال نیز،یکسره سهم شما بهار ما را در این زمانه چه کاریست با بهار از پشت شیشه های کدر،مات مانده ام کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار حتی تو را ز حافظه ی گل گرفته اند ای مثل من غریب در این روزها،بهار! دیشب هوایی تو شدم باز،ای غزل صادق ترین گواه دل تنگ ما،بهار گل های بی شمیم به وجدم نمی کشند رقصی در این میانه بماناد تا بهار پ.ن:یه تبریک مخصوص به خواهر عزیزم که این روزها به واسطه دوری بدجور دلتنگشم. پ.ن:یه تبریک مخصوص دیگه به مناسبت تولد یه فروردینیه ماه.امیدوارم صد ساله شی. سلام شعر این پست وبلاگم رو از شاملو انتخاب کردم.یه انتخاب متفاوت از احمد شاملوکه گرچه شعر بلندیه اما جادویی با خودش داره که تا آخر شعر همراهیت می کنه.هرچقدر خواستم قسمتی از شعر رو انتخاب کنم حقیقتا نتونستم.پس... بخوانید: همه بت هایم را می شکنم تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری برایِ شنیدنِ ساز و سرودِ من همه بت هایم را می شکنم_ای میهمانِ یک شبِ اثیریِ زودگذر!_ تا راه بی پایان غزلم،از سنگ فرشِ بت هایی که در معبدِ ستایشِ شان چو عودی در آتش سوخته ام،تو را به نهان گاهِ دردِ من آویزد. گرچه انسانی را در خود کشته ام گرچه انسانی را در خود زاده ام گرچه در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناخته ام، اما میان این هر دو_شاخهِ جدا مانده یِ من!_ میان این هر دو من لنگر پر رفت و آمدِ دردِ تلاشِ بی توقفِ خویشم. این طرف در افقِ خونینِ شکسته،انسان من ایستاده است. او را می بینم،او را می شناسم: روحِ نیمه اش در انتظارِ نیمِ دیگرِ خود درد می کشد: «مرا نجات بده ای کلیدِ بزرگِ نقره! مرا نجات بده!» .... من تو را دوست دارم اما تو من را دوست نداری تو او را دوست داری اما او تو را دوست ندارد او من را دوست دارد اما من او را دوست ندارم و در حقیقت همه ما در تنهایی مطلق به سر می بریم و فکر می کنیم در جهان هیچکس هیچکس ما را دوست ندارد معادل آن: آنچه می خواهیم نیستیم،آنچه هستیم نمی خواهیم آنچه دوست داریم نداریم،آنچه داریم دوست نداریم اما عجیب که هنوز زنده ایم و امیدوار به اینکه روزی...جایی...در کنار کسی بالاخره خوشبخت خواهیم شد! سلام امیدوارم حال همه دوستان مجازی خوب باشه.من کمی! خوبم....خدارو شکر.هرچند نمره های این ترم روی اعصاب من قدم میزنن اما دربند نمره نیستم که بخوام ناراحت باشم.اونم یه دانشجوی ترم هفت که حسابی باید پوست کلفت شده باشه! و اما فرصت شاعرانگی: وقتی چشم هایت، شعرهای بوسه هایش را، از راه دور برای چشم هایم می خواند، نزدیک ترین تن به من تو هستی. پ.ن:متن اول رو همینجوری گذاشتم توی این پست اما بهش اعتقاد دارم.حداقل تا حدی.... سلام بخاطر شروع زمستان و سردی این روزهایم و به یاد خاطره عزیزی از اخوان: سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؛ سرها در گریبان است. کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است. وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ که سرما سخت سوزان است...... زمستان است. و شعر خودم: هنوز تلخی قهوه چشمانت زیر زبانم است. کافه ها تاریخ تولدم را گم کرده اند که میزهای دو نفره تعارفم می کنند و تند و تند برایم عشق جوشیده می ریزند. نمی دانند که از ضربه ی آخر شصت ثانیه های مدام من به ساعت تو کوک شدم. ---------------------------------- پ.ن:به نیت دل و غزلی با این بیت منتخب: اگرچه حسن تو از عشق غیرمستغنی ست من آن نیم که ازین عشقبازی آیم باز پ.ن:نقد شعرم را از استاد عزیزی در "انجمن مجازی کانون های ادبی کتابخانه های استان کرمانشاه" بخوانید.جا داره همینجا از کار ارزنده و بزرگ این استاد شاعر که برای ارتقای ادبیات و فرهنگ این استان انجام داده اند نهایت تشکر رو داشته باشم. سلام به بهانه ماه آخر پاییز و اینکه تا می تونید شاعرانگی کنید: پاییز جان!چه سرد،چه درد آلود. چون من تو نیز تنها ماندستی. ای فصل فصل های نگارینم! سرد سکوت خود را بسرائیم. پاییزم!ای قناری غمگینم! شاعرانگی ام: تنها یی ام را ها می کنم روی التهاب پنجره بارانی؛ هر سه می گرییم. ××××××××××× پ.ن:امروز جشن فارغ التحصیلی گرفتیم.نقطه،ته خط.... پ.ن امروز:واقعا نفسم بالا نمیاد....ن ف س م..... درود بخوانیدم: 1: حساب روزهای بی تو از دستم در رفته ست. من همیشه با اعداد مشکل داشتم. اما این را خوب می دانم: بی نهایت در بی نهایت، دلم برایت تنگ است. ××××××××××××××××× 2: از وقتی زندگی ام بی مدار تو می چرخد، ساعتم تو را جا می اندازد. ××××××××××××××××× 3: وقتی که شعرهایم مرا آه کشیدند و آیینه به تکرار ملولم اندیشید؛ تو در کدام اندیشه ظریف مرا با نداشته هایت به چرتکه عقل پیوند زدی؟ نه برای تداوم خود، مرا برای عشق بخواه. ××××××××××××××××× پ.ن:حالم خوب نیست.دوست دارم فریاد بزنم..... سلام بازم ماه مهر شروع شد.اصلا نفهمیدم تابستون چطور گذشت.سیلی از گرفتاری روی سرم آوار بوده و هست.راستی این روزها کی حال خوشی داره؟نه،واقعا دوست دارم بدونم کی الان حالش خوبه؟ "شادی من در بیابان دفن می شود؛عریان پیش می روم.ستون ها عریانند؛نویدی برای هیچ کس نیست؛سایه ای وجود ندارد؛درخشندگی،جانفرساست.به عقب برمی گردم.دیگر اشتیاقی ندارم.فقط می خواهم بروم،خیابان را پیدا کنم؛ساختمان ها را علامت بگذارم؛به زن سیب فروش سلام کنم،به خدمتکاری که در را باز می کند بگویم:شبی پر ستاره است. «شب بخیر،شب بخیر.از این راه می روی؟» «افسوس.من از آن راه می روم.»"(1) کاش می شد با یه گوی جادویی آینده رو دید و از قبل براش برنامه ریزی کرد که بعد دچار پشیمونی و احیاناً افسردگی نشی.اما واقعاً ما داریم به کجا می ریم؟دارم پراکنده گویی می کنم.شاید دچار هذیانم. صدایت می کنم اما گوش هایت سرجای خود نیستند. می ترسم،جیغ می کشم؛ شاید از خواب برخاستم. اما تو همچنان به من خیره ای. صدایت می زنم؛ باز هم نمی شنوی. آینه تکرار کرد در دهانم ماری ست که هر حرفم را نگفته می بلعد و تنها،صدایی گزنده و چندش آور از درونم به من می گوید: "شما مرده اید این عشق به آخر رسیده ست"(2) ........................................................................... 1-قسمتی از داستان«گروه نوازندگان» ویرجینیا وولف 2-شعری از بنده ناقابل زندگی می گوید: اما باز باید زیست باید زیست باید زیست!.... سلام با اخوانم.روزها و شبها....نمی دونم از چاپ نشدن کتابهاش بگم یا بی مهری های متعدد به دنیای شعرش.چند ماهی هست که دارم پایان نامه م رو که راجع به شعرای مهدی اخوان ثالث،شاعری که "زمستان"ش اونقدر بهم گرمی داد که هیچ "امید"ی نه،می نویسم.کم کم دارم جمع بندی می کنم و اگر خدا بخواد به زودی تمومش می کنم.می دونم که خیلی وقت میشه که به روز نکردم و نظرات رو چک نکردم اما قول میدم دراولین فرصت از خجالت همه شما بزرگواران دربیام.باز هم میگم برام دعا کنید. چه اسفندها...آه چه اسفندها دود کردیم برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند این روزها می رسی از همین راه! قیصر امین پور پ.ن :تا چند وقتی گرفتارم....دعام کنید.ممنونم
ادامه مطلب
| Design By : Mihantheme |

