دو چشم سبز

من از چشمان سبزش در شگفتم که حتی در زمستان هم بهاریست

هوای دلم کمی تا قسمتی ابریست!
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٦
 

سلام

دیر به روز شدنم را بگذارید به پای دلتنگی این روزهایم که این تنهایی وتنهایی و تنهایی مقصدی جز یک دپرشن حاد و طولانی ندارد.و گرچه تمام استادان دانشگاهی من روانشناس هستند و من خودم هم روانشناسی می خوانم اما از درک خودم هم عاجزم!و شاید علت،وارونه شدن دنیا باشد که این روزها کاملا مشهود است!

حاصل دلتنگی ام را با کم و کاستی اش بخوانید:

تمام دلم را آب و جارو کردم

و سالها

پای ایوان چوبی خاطراتت نشستم

تا شاید دوباره

در مسیر سبزهای خیره ام

قرار بگیری

و آنقدر نشستم

که موهایم مثل دندان هایم سفید شد!

/////////

راستی امروز

باز هم

ایوان چوبی مادربزرگ سراغ تو را می گرفت!




 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

سلام

بخوانیدم:

آن بوسه و تخدیر مرا می کشد آخر

این بازی تقدیر مرا می کشد آخر

دیدی چه جدا شد دلم از سیب بهشتت؟

این جبر زمینگیر مرا می کشد آخر

قابی ست دو چشمت به افق زار نگاهم

باز آیی تصویر مرا می کشد آخر

گفتی که به من می رسی و بوسه دیگر...

آه این تب لب گیر مرا می کشد آخر

سوسوی امیدی...نکند؟

                                 نه ،که همانست:

شبها که به تسخیر مرا می کشد آخر

هم سوخت و هم ساخت دلم با غم و این درد

چه زود و یا دیر مرا می کشد آخر!


 
comment نظرات ()

 
ای ماه فلک گردان
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳٠
 

سلام

غزلی بخوانید از حسین منزوی در آفرین ماه بنی هاشم:

آه ای به تو زیبنده،سرداری و سالاری

وز شان تو شرمنده،منشور علمداری

از قصه ی آن دست پی کرده،غم آورتر

افسانه دندان و مشک است و گران باری

همراه عطش رفتی تا اسب و چو پر شد مشک

بی مزمزه ای حتی،برگشتی از آن جاری

بردی به لب آن مشت پر آب و ننوشیدی:

"اول همه آنگه من!"این رسم تو بود آری!

درس از تو گرفت آری،هرکس که به جانبازی

با خون خود امضا کرد منشور فداکاری

چندان که فلک باقی ست،با نام تو نورانی ست

هم لوح جوانمردی،هم دفتر عیاری

تا بار امانت را از دوش نیندازی

ای خط امان "شمر"رد کرده به بیزاری

تر شد علم گردون از خون سحاب ای ماه!

از خون تو تا تر شد بیرق به نگونساری

ای ماه بنی هاشم،ای ماه فلک گردان!

وی ماه فلک،گردان گردت به هواداری

تا اوج فلک گیرد،ناچار به تاییدت

شعرم همه ساید سر،بر خاک درت باری

پ.ن:شهادت امام حسین و ایام محرم رو به همه تسلیت میگم.

پ.ن:به دلیل امتحانات کمتر سر می زنم،دلگیر نباشید!


 
comment نظرات ()

 
ناگهان....
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢۸
 

چند ساعت پیش مطلع شدم که استاد عزیزم آقای سید جعفر عزیزی به

دلیل کسالتی در CCU بستری و امروز مرخص شدند.دعا می کنم که

بیماری ایشون جدی نباشه،از شما دوستان عزیز هم برای سلامتیشون

التماس دعا دارم.

بعدا نوشت:کسانی که این پست رو میخونن بدونن که ایشون الحمدلله الان خیلی بهترن!


 
comment نظرات ()

 
بوسه
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

سلام

بخوانیدم:

یک بار دگر بوسه و هربار کم است

من طالب سیلابم و رگبار کم است

گیرم که رسیده ست به صدبار ولی

معشوق من!این حادثه صدبار کم است

یک حادثه در عشق که شیرین شده است

چون قند مکرر که به تکرار کم است

شیرینی آمیخته با جان من و

چون عادت بی فاصله انگار کم است

این تشنگی ام دست خودم نیست که این

یک قطره برای تن تبدار کم است

می خواهم از آن وسوسه تقصیر دگر

یک بار دگر،بار دگر،بار....کم است


 
comment نظرات ()

 
دلتنگی
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱
 

سلام

غزلی بخوانید از استاد حسین منزوی:

به سینه می زندم سر،دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم،نه سیاوش،به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست!تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت

تو،سخت و دیر بدست آمدی مرا و عجب نیست

نمی کنم اگر ای دوست!سهل و زود رهایت

گره به کار من افتاده ست از غم غربت

کجاست چابکی دستهای عقده گشایت؟

به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین،که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت"زبان ساده ی عشق است

سلیس و ساده بگویم:دلم گرفته برایت!


 
comment نظرات ()

 
پائولو کوئیلو
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸
 

مبارز راه روشنایی همانند آب عمل می کند و در اطراف موانعی

جریان می یابد که با آنها مواجه می شود،و گاه مقاومت به

مفهوم نابودی است و او تسلیم شرایط شده و در اینجاست که

قدرت آب نهفته است!

هیچ چکش یا چاقویی قادر به نابودی اش نیست،و قوی ترین

شمشیرها از خراش دادنش عاجز است.

                                                     برگرفته از کتاب رزم آور نور پائولوکوئیلو


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧
 

سلام

گاهی اوقات که مطلبی رو میخونم و از اون لذت میبرم دوست دارم که اون رو به دیگران منتقل کنم و نظر اونهارو هم بدونم.انتخاب این بارم نامه ی عاشقانه جبران خلیل جبران به معشوقه ی خود یعنی ماری هسکل هست که بین سالهای 1908 تا 1924 نگاشته شده.

امیدوارم لذت ببرید و اگر دوست داشتید بقیه نامه ها رو هم میگذارم.

بخوانید:

ماری،ماری دلبندم،یک روز تمام کار کرده ام،اما نتوانستم پیش از شب به خیر گفتن به تو،به بستر بروم.آخرین نامه ی تو،یک آتش ناب است،اسب بالداری که مرا به پشت می گیرد و به جزیره ای می برد،جزیره ای که فقط ترانه های غریبش را می شنوم،اما روزی آن را باز خواهم شناخت.

روزهایم سرشار از این نگاره ها و آواها و سایه هاست و آتشی نیز در قلبم،در دستانم است.این نیرو باید سراسر برای من،برای تو و برای آنانی که دوستشان داریم به نیکی تبدیل شود.

آیا تو آن را که در آتشدانی عظیم می سوزد و می گدازد،می شناسی؟و می دانی که این آتش هر موجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند و فقط آنچه را که راست است،در روح برجا می گذارد؟

آه هیچ چیز پربرکت تر از این آتش نیست!

                                                                                             31 اکتبر 1911


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٤
 

سلام

بخوانیدم:

دنیا دوباره شاهد یک عاشقانه بود

دیوانگی محض من و تو نشانه بود

وقتی که بی قرار نشستم برابرت

ترسیم مرز و فاصله دیگر بهانه بود

چیزی شبیه نور گذشت از مسیر عشق

شاید که نور شاید هم اصلا ترانه بود

یک آن،صدای بوسه ی ما در فضا شکست

بر من ببخش بوسه ی من ناشیانه بود

من چون غزل مقابل مردی قصیده وار

تن های ما یکی و فضا شاعرانه بود

تا عشق را دوباره به پرواز خو دهیم

آغوش گرم و پر تب ما آشیانه بود

بی شک که عاشقانه به افسانه شد بدل

وقتی که عمر ثانیه ها جاودانه بود


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : آزاده مهدوی - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٢
 

سلام

بخوانیدم:

غروبی تلخ شد تفسیر حالی که...

و زخمی این چنین تعبیر فالی که...

چه بی تردید رفتی از کنار من

گذشتی از من و این چند سالی که...

به پایان تا رسیدی،نقطه سر خط...با-

ز،من ماندم...و سدی از سوالی که...

چرا ذهنم پراست از این تسلسل ها؟

چرا هی غم...چرا هی این توالی که...؟

به یک فرصت بهار است آخر قصه!

چرا در من نبودست آن مجالی که...

دروغی تلخ شد آن "دوستت دارم"

غروبی تلخ هم تفسیر حالی که...

پ.ن:از دوستان و اساتید انجمن به خاطر راهنماییهاشون ممنون.



 
comment نظرات ()